X
تبلیغات
پنجره باران خورده

پنجره باران خورده

باران باش و ببار و نپرس این پیاله های خالی از آن کیست.

آغاز راه است

دکتر علی شریعتی:

خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بدعت از این بودن خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشارر است....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:23  توسط روجا  | 

خاطره ای از سرزمین نور

                                          به نام خالق پرستوهاي عاشق

خاطرات جنگ گنجينه تمام نشدني براي آيندگان است. مقام معظم رهبري

سرزمين نور و شهامت و شهادت در طول هشت سال دفاع مقدس لبريز از مفاهيمي زيبا و دلنشين و آموزنده بوده و هست ديدار از اين ديار مقدس نيز همواره خاطره انگيز و عبرت آموز مي باشد. و درك و بيان اين ديار در قالب اين خاطره مي تواند به عنوان ميراثي گران بها و ارزشمند براي نسلهاي آينده باقي بماند.

سلام. امروز اصلا در پوست خودم نمي گنجيدم خيلي خوشحال هستم چون مي خواهم به سرزمين لاله هاي سرخ سفر كنم به سرزمين پرستوهاي مهاجر عاشق به سرزميني كه عموي عزيزم در آنجا به شهادت رسيده به خاطر همين كوله بارم را بسته ام و مي خواهم به كربلاي ايران بروم همش ياد اونجا هستم ياد نخل ها ياد بچه ها از همه مهم تر ياد مناطق جنگي ساعت13 قصد حركت داريم و از اينكه بابا به من اجازه داده تا منم قطره اي از اين راهيان سرزمين نور باشم خوشحالم. به دقت به اطرافم مي نگريستم بعد از اراك به لرستان و خوزستان حركت كرديم و شب در مسجدي در خرم آباد نماز خوانديم و شام خورديم و خواب در پادگان علي بن ابي طالب لشكر17 خوابيديم. صبحم را باتماشاي طلوع آفتاب از آن ديار آغاز كردم. سوار اتوبوس شديم ساعت10:30بود كه به سوسنگرد رسيديم. من خيلي تشنه بودم به ايستكاه صلواتي رفتيم و شربت آبليمو نوش جان كرديم. به طرف هويزه راهي شديم نمي دانيد چقدر با صفا بود نهار را آنجا خورديم مسجدي در آنجا بود كه عكسي هم با دوستان گرفتيم انصافا زيبا بود. دلم مي خواست كاري كنم كه قلب و دلم را پاك كنم آنجا عكسي از يك سرباز وظيفه ديدم كه بر اثر اصابت گلوله اي در بدنش تمام بدن تكه تكه شده بود خيلي تحت تأثير قرار گرفتم.

هنگام غروب بود كه به طلائيه رسيديم آنجا را خيلي دوست دارم حال و هواي عجيبي دارد آدم ديگر از خود بيخود مي شود ديگر توي احساس خودم غلت مي زدم يك لحظه فكر كردم كربلاست گريه هاي رقيه دست بريده ي ابوالفضل عبادت حسين و ناله ي رباب فرياد زينب وحكايت بيماري سجاد چقدر فجيع بود اما شايد اينجا كربلاي ايران بود خود طلائيه خدا نصيب يك به يك شما كند خيلي معنويات در آنجا نهفته.

كاش مي شد مرزها معنا نداشت كاش مي شد جغرافيا مرزها را رقم نمي زد كاش مي شد در تاريخ فقط نام حسين مي ديدم. پرچم هاي عراق از طلائيه ديده مي شد و دل من كه همچون پروانه اي كوچك ولي عاشق مي تپيد و اشك از ديدگانم جاري بود آنجا مرقد پاك همت و باكري بود شهيدان راه حق تعالي آنجا بوي حسين به مشام مي رسيد صداي مظلوميت صداي بچه هاي بسيجي در گوشم مي پيچيد صداي توپ و تانك يك لحظه رفتم 24 سال پيش و قبل تر از آن . اين خاطرات بايد بماند اين صحنه ها بايد بماند تا من و تو و ما و آيندگان بدانند كه چه خون هاي پاكي چه مردان و زنان عاشقي براي راحت زيستن فرداي ما تلاش كردند و جان بر كف  به درجه ي رفيع شهادت نايل گشتند. اما وقتي خودم را يافتم ديدم طلائيه هستم نه كربلاي حسين !

آقاي روحاني را كه نامش در خاطرم نيست از بچه هاي بسيجي سخن مي گفت آقاي جواني برايمان مداحي كرد. فقط مي گريستم چه غروب غمناكي واقعا طلائيه حال رنگ طلائی به خود گرفته بود ماشين هاي نيم سوخته و...آنجا بود. آرامگاهي آنجا بنا كرده بودند كه مرقد پاك شهداي گمنام بود نماز را آنجا خواندم چون بايد به كاروان مي رسيدم مختصر دعايي كردم. اما واقعا مي گويم دلم نمي خواست آنجا را ترك كنم دوست داشتم بر روي زمين بنشينم و زمين را در آغوش بگيرم و بگريم زمين آغوش گرم شهدا را گرفته بود و مرا قبول نمي كرد. حتما مي گويد دلت را پاك كن دوباره بيا غمناكترين غروبم همان غروب در طلائيه بود دلم شكست سعي ميكنم من بعد در راه رضاي خداي  مهربانم و شادي ارواح طيبه امام راحل و شهداي عزيز بيشتر تلاش كنم . خدايا ! از توياري مي جويم.

 از انجا به حسنيه اي كه در خرمشهر مستقر بوديم رفتيم. فردا صبح اروند كنار  رفتيم. عمليات والفجر 8 كمي آن طرف تر دريا بود . دريا! صحنه هاي جذابي درست كرده بودند سنگرها هنوز پا برجا داخل يكي از سنگرها شدم دلم مي خواست مي مونديم و نماز ظهر را آنجا مي خواندم. ني ها در آب بود و با وزش ملايم نسيم مي رقصيدند. زماني اهالي جبهه با قايق ها در عمليات ها در آن دريا رهسپار بودند با نام هاي متفاوت عملياتشان. عصر به طرف شلمچه حركت كرديم چه سعادتي امروز غروب هم شلمچه هستيم عمليات كربلاي 5، بيت المقدس 7، كربلاي 8، با نام يا زهرا(س) ، يا ابا عبدالله الحسين(ع) ، يا صاحب الزمان (عج) . خاك آنجا را به عنوان تبرك آوردم مي گويند خاك شلمچه شفاست. در آنجا نمايشگاهي زيبا درست

كرده بودند آن سو مزار شهداي گمنام بود كه در كنارش سفره ي هفت سين چيده بودند . چقدر زيبا ! شلمچه وسعت زيادي داشت شايد انسان هاي زيادي قلبهايشان را آنجا گذارده اند.

باز به طرف خرمشهر رفتيم بچه هاي خرمشهر خيلي باصفا هستند چهره هاشان رو به سياهي مي زند اما دوست داشتني هستند من فكر مي كنم دريايي دلهاي بچه هاي گذشته خرمشهر بيشتر از جوانان امروز آنهاست. آنجا هم مثل ديار ما همه مشغول به كار هستند اغلب به عقيده من زن ها بيشتر در آن جا به فعاليت و كار مشغولند.در بيابانها ديدم چادر زده بودند و زن ها حتي چوپان گاوميش ها هستند. از زن ها پيداست كه چقدر شجاعت دارند 8 سال جنگيده اند با صداي توپ و تانك با ناله ها سر كرده اند و دست به دعا برداشته بودند به اميد روزي كه ايران از دست دژخيمان ستمگر نجات پيدا كند اين نه تنها دعاي مادران و پدران جنوبي بود بلكه آرزوي پدران و مادران غرب ، شرق ، شمال و مركز  و خلاصه سراسر ايران بود. اين 4 روز زندگيم مثل باد گذشت ديگر چه ميشود كرد اين روزها برنمي گردند. قدر ثانيه ثانيه هاي زندگي را نمي دانم چون آنها نامردند و به سرعت دور عقربه ها مي گردند و صفحه اي از زندگي مرا رقم مي زنند. فردا صبح به سمت اراك حركت كرديم شهرمان را دوست دارم دلم واسه مامان و بابا و آبجي كوچيكه خيلي تنگ شده بود.

 

كلام آخر : ستاره كوچك روجا خواست كه گوشه اي از احساسش رو در اين چندين سطر بيان كنه اميدوارم كه تونسته باشم به خوبي بيان كرده باشم. البته فقط با ديدن محيط ميشه درك كرد. سرافراز باشيد و به ايراني بودن خود بباليد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:33  توسط روجا  | 

- زندگی چیست؟

** زندگي يك بوم نقاشي است كه در آن از پاك كن خبري نيست ! جان كانفيلد

علي (ع) مي فرمايد: من عاشق زندگي ام و بيزار از دنيا

از ايشان پرسيدند: مگر بين زندگي و دنيا چه فرقي است؟ فرمودند: دنيا حركت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگي، نگريستن در چشم كودك يتيمي است  كه از پس پرده ي شوق به  انسان مي نگرد.!

اشو زندگي را چون نيلوفر آبي مي داند و مي سرايد:

زندگي را  به تمامي زندگي كن

در دنيا زندگي كن بي آنكه جزيي از آن باشي

همچون نيلوفر باش در آب

زندگي در آب بدون تماس با آب!

زندگي به موسيقي نزديكتر است يا به رياضيات

رياضيات وابسته به ذهن اند

و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي كند!

ليندا پرين سايپ با نگاهي فهيم زندگي را مجموعه اي از درد و غم وشادماني و شعف مي داند و مي سرايد:

گرچه زندگي با درد و غم همراه است

اما مسير از شادماني هاي بسيار خالي نيست

اگر دنياي خود را فروريخته يافتي

تكه هاي سالم را برگير و به راه ادامه بده

چون در پايان آرزوهايت را برآورده خواهي يافت

به ياد داشته باش!

كه در پايان، همين فراز و فرودهاست كه يكديگر را توازن مي بخشند

بگذار اشك هايت جاري شوند

بگذار گل لبخند بر لبانت بشكفد

اما تسليم؛ هرگز! هرگز!

به ياد آر

كه در تو نيرويي است كه نويد واقعيت يافتن روياهايت را مي دهد

حتي آن زمان كه بسيار دور مي نمايد!

دكتر شريعتي بر اين باور است كه زندگي يعني: نان، آزادي، فرهنگ، ايمان، دوست داشتن.

دونالوين زندگي را آموزگار شگفتي مي داند و مي سرايد:

................

و با آنكه باختن، هميشه گامي ديگر است

                                    به سوي بردن و پيروزي!

و ديگر بار چون عادت ديرينه

                             زندگي لب به خنده مي گشايد

خويشتن را باز مي يابي

توانمندتر از پيش و به دانشي فراخ

                           از تماميت بي انتهاي خويش

و آن گاه قدر آرام و كام لحظه هاي خوب را در مي يابي

                                           به ژرفايي كه هرگز نمي شناختي!

صمد بهرنگي از زبان ماهي سياه كوچولو مي گويد: زندگي اين نيست كه تو هر روز يك مسير را طي كني، بعد به خانه بروي، بخوري، بخوابي و باز فردا تكرار كار ديروز تو باشد ايا نام اين كار را زندگي ميگذاري؟

اميلي دينسون بيهوده نبودن زندگي را چنين مي انگارد :

اگر بتوانيم از شكستن يك دل جلوگيري كنم

                                   زندگيم بيهوده نخواهد بود!

اگر بتوانم يك زندگي را از درد تهي سازم و يا رنجي را فرونشانم

اگر بتوانم سينه سرخ مجروحي را كمك كنم تا دوباره به لانه خويش برگردد، زندگيم بيهوده نخواهد بود

سهراب با نگاه سبزش مي سرايد:

زندگي بال و پري دارد

                با وسعت مرگ

پرشي دارد

              به اندازه عشق       

زندگي چيزي نيست

        كه لب طاقچه عادت

                از ياد من و تو برود

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

 زندگي سوت قطاري است

                          كه در خواب پلي مي پيچد

زندگي شستن يك بشقاب است!

زرتشت فرمايد: زندگي شما وقتي زيبا و شيرين خواهد شد كه پندارتان، كردارتان و گفتارتان نيك باشد!         

 

دوستاي عزيزم  یکی از پستای بعدي هم ادامه همين مطالبه پس فراموش نكنيد به پنجره باران خورده سر بزنيد.  

 این گل تقدیم به همه عزیزانی که مثل من عاشق زندگین

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:24  توسط روجا  | 

گفت و گو با مهربانترين مهربانان

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتقاد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده ات آماده شو. ايمان را نگه دار و ترس را به گوشه اي انداز.

شك هايت را باور نكن و هيچ گاه به باور هايت شك نكن .

زندگي شگفت انگيز است . فقط اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيد. مهم نيست كه قشنگ باشي قشنگ اين است كه مهم باشي! حتي براي يك نفر...

مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن كني كوچك باش و عاشق . كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را.

بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه تو با كسي.

موفقيت پيش رفتن است . نه به نقطه پايان رسيدن . فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران. زلال كه باشي ، آسمان با توست.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:19  توسط روجا  | 

مناجات

نياز

من  از هجوم دردها

من از سقوط رنجها

من از حريم روح پر ز غصه ام

به سوي تو دويده ام !

و شاخه نياز را

 به سوي  تو گشوده ام!

خداي من !

خدای مهربان من

ز ابر مهرباني ات

مرا پر از شكوفه كن

مرا كه با بهار سبز زندگي

غريبه ام ،

و شاخه هاي خشك صد نياز را

به سوي تو گشوده ام .

در اين پگاه رستن بنفشه ها

شكفتن شكوفه ها

در اين فضاي پر ز عطر ياسمن

خداي مهربان من

ز جاري محبتت

مرا پر از بهار كن

مرا پر از بهار كن ...

(داوري)

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:18  توسط روجا  | 

خود آگاهی چیست؟

**كوچكترين تحول همانند سنگ ريزه اي است

                      كه به درون بركه اي پرتاب مي شود.

                                     امواج بسياري به گرد آن شكل مي گيرند.

سنگ ريزه آگاهي نيز با بركه ي ذهن ما چنين كند !!  ( آنتوني رابيز)

 به تعبيري ديگر خود آگاهي، از بالا نگريستن به مسايل زندگي است و جور ديگري به زندگي نگاه كردن است.

آيا ما به خود آگاهي رسيده ايم؟

آيا ما به دنيا آمده ايم كه در مسير افقي دنيا ( به نام زندگي ) بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت،هستي را به لجن بكشيم؟ و در يك خط افقي از گاهواره تا گور حركت كنيم؟ هيچ فكر كرده ايد زنبور عسل، شهد گل را مي نوشد، چه پس مي دهد؟ الاغ هم گل و گياه را مي خورد چه پس مي دهد؟ و انسان اين اشرف مخلوقات، چكيده و عصاره ي  پاكيزه ترين و لطيف ترين موهبت هاي طبيعت را مي خورد، چه پس مي دهد؟ آيا فرايند عمل ما به زنبور عسل نزديك تر است يا به الاغ.........؟!  ( لحظاتي به اين سؤال فكر كنيد! )

سهراب با آگاهي از اين موضوع مي گويد :

من به سيبي خوشنودم

و به بوييدن يك بابونه

من به يك آينه

يك بستگي پاك قناعت دارم!

واما نظر نگارنده: اكثر مردم به چرا مي انديشند، اندك مردمند كه به چرا مي انديشند !

نظر برخي از انديشمندان :

دكتر شريعتي: انسان فواره اي است كه از قلب زمين عصيان مي كند و در اين جستن شتابان و شورانگيزش هر چه بيشتر اوج مي گيرد، بيشتر پريشان و ترديد زده مي شود!

اشو آگاهي را نور مي داند و مي گويد :

...................چيزي گرانبهاتر از آگاهي نيست !

آگاهي بذر خدايي شدن در توست!

آن گاه كه اين بذر به رشد كامل برسد،

سرنوشت خود را رقم زده اي!

خود را نبايد فراموش كني!.....................

اشو آگاهي را نوعي ايمان دانسته و آن را همسايه شادماني مي پندارد و ادامه مي دهد:

آيين بر اعتقاد و ايمان استوار نيست.

آيين بر حيرت و آگاهي استوار است .

اگر ميخواهي آن را احساس كني .

از آن آگاه گردي و ببيني اش،

چشم بگشا و غبار صد ساله از آن بزداي.

آيينه را پاك كن !

و ببين چه زيبايي تو را در برگرفته،

چه شكوه بي انتهايي كه بي وقفه بر در مي كوبد!

چرا با چشمان بسته، نشسته اي؟

چرا نميتواني دست بيفشاني؟

و چرا نمي تواني بخندي؟

جونيوان: خود اگاهي را در آگاهي تازه اي از بودن مي پندارد.!

ايرج ميرزا آگاهي را در درك زمان مي داند و مي سرايد:

گر گوهري

                   از كفت برون تافت

در سايه ي

                   وقت مي توان يافت

گر وقت

                  رود ز دست انسان

با هيچ

                 گوهر خريد نتوان

 

جبران خليل جبران گويد: هرگز در پاسخ عاجزانه اي در نمانده ام،مگر در برابر كسي كه از من پرسيد : تو كيستي؟

ثانیه ای درنگ لطفا: خود آگاهي انسان را هدفمند و جهت دار مي سازد!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:5  توسط روجا  | 

حقیقت انتظار

پنجره هاي انتظار (براي پدرم)

از وقتي كه چشم گشودم و نام خدايت را شنيدم و دانستم كه تو ياور ستمديد گان و قاضي دادگاه مستبكران هستي  دائم در پشت پنجره بودم تا بيايي اكنون كه نيامدي تمام پنجره ها را براي ديگران چون انتظار توصيف ميكنم.

پنجره هاي انتظار در جهان زياد است و هر كدام در انتظار صداي پاهاي مباركت هستند. انتظار تو! انتظار عدالت سراغت را مي گرفت پس چرا نمی آیی!!! (روجا فتحی)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:1  توسط روجا  | 

یک روز برفی...

قدم زدن در یک روز برفی خیلی دلنشینه آره شهر ما یک دست لباس سفید پوشیده و سکوتی که حاکم بر این روزهای برفیست خیلی دلنشین تر .... اینم یه عکس از محوطه پردیس دانشگاه ما در یک روز برفی 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:55  توسط روجا  | 

اما به راستی انسان چیست؟

**به دنيا پا نهاده اي

درست مانند :

                كتابي باز، ساده و نانوشته

بايد سرنوشت خود را رقم بزني

خود و نه كس ديگر

چه كسي مي تواند چنين كند؟

چگونه ؟

چرا؟

به دنيا آمده اي!

هم چون يك بذر زاده شده اي

مي تواني همان بذر بماني و بميري

اما،مي تواني گل باشي و بشكفي

مي تواني

              درخت باشي و ببالي !  (اوشو)

 

نظر برخي از انديشمندان در مورد انسان :

دكتر شريعتي :آدم هاي اربعه : شكم، زير شكم، نشيمنگاه، پوشش

انيشتين:اگر انسان در طول عمرخويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونوم معده اش بود، اكنون كره ي زمين تعريف ديگري داشت.!

لقمان حكيم : بيچاره آدمي در ميان دو رسوايي قرار دارد.اول مي گويد: منا پر كن و گرنه رسوايت ميكنم. و چون پر شود مي گويد : مرا خالي كن ،و گرنه آبرويت را به باد مي دهم!

مولانا: آدمي نيمي ست ز جان و دل، نيمي ز آب و گل.

دكتر شريعتي: انسان نقطه اي است ميان دو بي نهايت، بي نهايت لجن! بي نهايت فرشته !

سي.اي.فلين : بزرگي و شان انسان در بزرگي و شان رؤياهايش است

انسان از ديدگاه ارقام : (در طول 60 سال زندگي)

اگر شما روزي 10 ساعت كار كنيد =25 سال

اگر شما روزي 8 ساعت بخوابيد= 20 سال

اگر شما روزي 1 ساعت غذا بخوريد= 5/2سال

اگر شما روزي 30 دقيقه دستشويي برويد= 5/1 سال

با خود فكر كنيد حاصل اين 60 سال چه بود ؟

يكبار ديگر اين ارقام را بخوانيد اكر از ته دل خنديديد يا گريه كرديد، به خود اميدوار باشيد!  

   ولي اگر........!

 

حكايت بانك زمان :

تصور كنيد حساب بانكي داريد كه در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و شما فقط تا آخر شب فر صت داريد تا همه پول ها را خرج كنيد چون آخر وقت حساب شما خود به خودخالي مي شود .

در اين صورت شما چه خواهيد كرد ؟

البته سعي مي كنيد تا آخرين ريال را خرج كنيد!

هر يك از ما يك چنين حساب بانكي داريم حساب بانكي زمان هر روز صبح در بانك زمان شما 86400 ثانيه واريز و تا پايان شب به پايان مي رسد.

ارزش يك سال را دانش آموزي كه مردود شده مي داند.

ارزش يك ماه را مادري كه فرزند نارس به دنيا آورده مي داند.

ارزش يك هفته را سر دبير يك هفته نامه مي داند.

ارزش يك ساعت را عاشقي كه انتظار معشوق را مي كشد مي داند.

ارزش يك دقيقه را شخصي كه از قطار جا مانده مي داند.

و ارزش يك ثانيه را آن كه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند.

باور كنيد هر لحظه گنج بزرگي است ! گنجتان را آسان از دست ندهيد!

 

ثانيه اي درنگ لطفا : زمان به خاطر هيچ كس منتظر نمي ماند !

فراموش نكنيد :

ديروز به تاريخ پيوست .

فردا معما است .

و امروز هدیه است!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:51  توسط روجا  | 

با قلم روجا

لحظه بودن با تو

 

نواي گرم نفسهات

مثل رويا و خوابهام

برق اون چشمات

مثل دنياي آرزوهام

 

اي حضور مهربونت

ديگه طاقتي ندارم

پرم از نگاه ماهت

قاب عكس تو را دارم

 

منم از باغ نگاهت

ميوه ي عشقو مي چينم

منم از حضور عشقت

چشم به راه تو مي مونم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:44  توسط روجا  | 

مادر نیمه گمشده

** يه مثل عربي ميگه:  خدا نمي توانست در همه جا باشد از اين رو مادران را آفريد.

 

در اينجا صحبت مادر به ميان آمد داستاني را در زيباترين و لطيفترين و ...عزيز خداوند بگويم. نويسنده كتاب مادر را يك عشق بي بهانه نام نهاده است.

داستان ابوسعيد ابو الخير و دعاي مادرش : از ابوسعيد پرسيده اند : اين حسن شهرت را از كجا آورده اي؟ ايشان گفتند:  شبي مادر از من آب خواست دقايقي طول كشيد تا آب آوردم. وقتي به كنارش رفتم  خواب مادر را در ربوده بود. دلم نيامد كه بيدارش كنم به كنارش نشستم تا پگاه مادر چشمان خويش را باز كرد و وقتي كاسه ي آب را در دستان من ديد پي به ماجرا برد و گفت: فرزندم اميدوارم كه نامت عالمگير شود.بدين سان ابوسعيد مرد خرد و آگاهي و عرفان شهرت خويش را مرهون يك دعاي مادر مي داند.و در اينجاست كه ما از جايگاه حقيقي و شگرف مادر و تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه مي شويم. و يا داستان بهشت وموسي.....

 تمام نا تمام من با تو تمام مي شوم!! درست مثل كودكي هاي دريا وقتي به آغوش دريا مي رسد.

و اما در ادامه : حضرت علي (ع) مي فرمايد: خود شناسي خداشناسي است.!

 ثانيه اي درنگ لطفا: نيمه گمشده ما علت اساسي و اصلي حضور ما در جهان است. به دنبال چه هستيد؟ نيمه گمشده شما چيست؟ هر چه باشد شما نيز همان خواهيد بود!

 

كلام من: با تمام نيم لبخند نگاهت دوستت دارم مادر عزيزم .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:42  توسط روجا  | 

چگونه باید آموخت؟

سلام دوستان عزيزم از امروز تصميم گرفتم از كتاب لطفا گوسفند نباشيد! به اهتمام محمود نامني براتون خلاصه هر قسمت رو بگذارم رو وب فقط نظر يادتون نره!

**حضرت مولانا مي فرمايند:     آدمي فربه شود از راه گوش     جانور فربه شود از حلق و نوش

 

بهترين تمثيل براي چگونه آموختنن

حتما قصه جواني را كه نزد سقراط براي فراگيري فلسفه رفت را شنيده ايد؟؟!!!

جونم براتون بگه سقراط رو به جوان كرد وگفت با يقين آمده اي؟جوان گفت: بلي!

سقراط جوان را بر سر حوض آورد و گفت: سرت را داخل آن كن. جوان سرش را داخل حوض كرد لحظاتي بعد گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت دقايقي چند كه آن جوان داشت خفه ميشد گردن او را رها كرد. جوان علت را جويا شد سقراط عرض كرد: در آن لحظات باتمام وجود خود چه چيزي را طلب ميكردي؟جوان: فقط هوا را طلب مي كردم و بس!    سقراط: حال به خانه برو و فكر كن اگر به مرحله اي رسيده اي كه فلسفه را نيز اينچنين طلب ميكني آنگاه بيا تا فلسفه را به تو بياموزم.

 

عرفا گويند اهل دل را 2خصلت باشد:     دل سخن پذير    و     سخن دل پذير

خود را در اين جمله پيدا كنيد. كدام يك هستيد؟

 

ثانيه اي درنگ لطفا: تا به حال به محل تلاقي رود به دريا نگاه كرده ايد؟ رود پس از طي مسافتي با جوش و خروش خاصي حركت مي كند و وقتي به دريا مي ريزد آرام و بي صدا مي گردد. آن نقطه تلاقي به شكل مبهمي زيباست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:34  توسط روجا  | 

با قلم روجا

زندگي....

زندگي يكپارچه آقاست

قصه مردونگي هاست

زندگي درازاي ايستگاهيست

كه پر از ريلهاي وفاست

 

زندگي راهيست

بي منتها پر از فراز و نشيبهاست

زندگي ياسيست

ياس بهشتي خداست

 

زندگي عشقيست

عشقي پر از سعادت

زندگي تكيه بر يك كوه است

قله ي كوه نزديكتر به معبودم خداست

 

زندگي دلم كوچك است

با خدا دلم رو به آسمون آبيست

زندگي زيبا آبيست

آبي آرامش و خوشحالي است

 

زندگي بهاريست

و منم پائيزم

زندگي تو عظيمي و بزرگ

و منم ناچیزم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:31  توسط روجا  | 

صدا کن مرا...

صدا كن مرا .

صداي تو خوب است.

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است.

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد. (سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:21  توسط روجا  | 

پنجره...

دلنگروني

اگر شده به خاطر تو

پنجره رو وا ميكنم

به آسمون عشقي شب

دوباره نگاه مي كنم

 

توي اون چشماي عاشقت

يه چيز ديگه مي خونم

حرفاي آبي تو

با دل و جون مي شنوم

 

به خاطر نگاهت

من گريه ها مي کنم

با اون چشمای سیاهت

 دلنگرونی ها میکنم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:12  توسط روجا  | 

راهی برای آرامش

دلم در ديدن رويت هميشه مي كند فرياد     به ياد اولين ديدار كه مهرت در دلم افتاد

از عزيزي  شنيدم وقتي خيلي غصه داري برو زير آسمون خدا به آسمون نگاه كن و به مشكلت فكر كن ببين آسمون نسبت به خودت چقدر بزرگه حالا مشكلت نسبت به آسمون؟ بعد از خالق آسمون خداي مهربون كمك بخواه آرامشرامش رو تو وجودت احساس ميكني امتحان كن بي نظيره
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 0:1  توسط روجا  | 

دچار يعني...

چرا گرفته دلت ؟

مثل آنکه تنهایی

چه قدر هم تنها!

خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی .

دچار یعنی  عاشق!

و فکر کن چه تنهاست

اگر ماهی کوچک

دچار آبی بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی

 دچار باید بود!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:57  توسط روجا  | 

وداع

تو غصه دار من غصه دار پس واسه چي بياد بهار. من چشم خيس تو چشم خيس برام يه چيزي بنويس.من بي صدا تو بي صدا پس چي شد اون همه دعا.جون خودت خسته شدم يعني همش بود اشتباه.

ای عزيز حالا كه از دوري تو مي گريم روزي مي رسد كه باروني چشم هايم رو بريزم روي شانه هايت و عاشقانه بگويم كه دوستت دارم و دوست ندارم كه از پيشم بري. با اومدنت چشم هاي در انتظار من را از گرداب حسرت نجات بده و به زندگيم روشني ببخش. اي كاش هيچ انتظاري وجود نداشت و رسيدن به اين انتظار اين قدر شيرين و دوست داشتني نبود . اگر تو بيايي همه ي اين كلمات معنا مي گيره و جواب همه ي اونها داده مي شود. اي كاش عمرم هرگز غروب نمي كرد تا در كنارم مي ماندي و اي كاش معناي غروب را همه مي فهميدند و به محبت و دوستي و عشق و زندگي فكر مي کردند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:50  توسط روجا  | 

و اما باران...

بگذارید پنجره باز باشد تا چشمان در انتظار سختی این راه دشوار را از یاد ببرد. بگذارید باران ببارد تا التیامی باشد بر قلبهای عاشق . اما نه !!!!! باران مانند آتش می بارد بر قلب شکسته و در تمام وجود او رخنه می کند...
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:42  توسط روجا  |